ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

217

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

بود و او به مردم چنين گفت : امروز كسى كه قريشى نباشد نبايد جنازهء امير المؤمنين ، را بر دوش خود بگيرد . مردم شام گفتند : آيا بهره‌اى از امير المؤمنين براى ما قرار نمىدهى ؟ ضحاك اجازه داد كه آنان جنازهء معاويه را بر دوش گيرند . آنان نيز چنان ازدحام كردند كه پارچه‌اى را كه بر روى معاويه كشيده بودند پاره شد . يزيد پس از آن كه ده روز از مرگ معاويه گذشته بود به دمشق آمد و در نامه‌اى براى خالد بن حكم چنين نوشت : معاوية بن ابو سفيان ، بنده‌اى از بندگان خداوند بود كه او را بر مردم خليفه قرار داده بود . او نيز بزرگوارانه زندگى كرد و سعادتمند مرد . مردم مدينه از قوم ما هستند ، از نيكان آنان مىپذيريم و از بدان آنها در مىگذريم . آنان بايد اولين كسانى باشند كه با ما بيعت مىكنند ، مردانى همچون ، حسين بن على ، عبد الله بن عمر ، عبد الله بن عباس ، عبد الله بن زبير و عبد الله بن جعفر بايد با ما بيعت كنند . خوددارى مردم مدينه از بيعت با يزيد وقتى كه نامه به خالد بن حكم رسيد وى ترسيد و مروان بن حكم را كه پيش از وى بر مدينه حاكم بود فرا خواند و گفت : دوستت را درياب . مروان نيز به وى گفت : نامهء رسيده از امير المؤمنين را پنهان كن . مروان وقتى كه نامه را خواند به خالد گفت : در پى سران مدينه بفرست و از آنان براى يزيد بيعت بگير ، اگر آنان بپذيرند مردم نيز خواهند پذيرفت . خالد نيز كسى را در پى حسين بن على ، عبد الله بن زبير و عبد الله بن عمر فرستاد . وقتى كه فرستادهء خالد نزد آنان آمد ، عبد الله بن زبير به حسين بن على گفت : گمان مىكنى براى چه در پى ما فرستاده است ؟ حسين گفت : آنان فقط براى اين كه از ما بيعت بگيرند ما را خواسته‌اند ، نظر تو چيست ؟ عبد الله بن زبير گفت : نزد آنان مىرويم وقتى كه از ما بيعت خواستند ، از بيعت كردن خوددارى مىكنيم . از اين روى حسين نزديكانش را فرا خواند و به آنان گفت : اگر صداى خود را بلند كردم شما به داخل خانه بياييد و اگر نه همان جا كه هستيد ، بمانيد . حسين نزد خالد آمد و وى نامه را براى حسين خواند . حسين گفت : خدا معاويه را رحمت كند .